داستان هنوز بدون نام- قسمت دوم

سه شنبه 27 مرداد 1394 12:48 ب.ظ

از نفس کشیدنش پیداست که خوابش عمیق شده، خوش به حالش. گمان می کنم ساعت از دو گذشته باشد و من هم چنان به سقف زل زده ام.
انگار این چشم ها هیچ وقت خوابیدن را نیاموخته اند. بی سر و صدا بلند می شوم تا به بچه ها سری بزنم. چشمم به تاریکی عادت کرده هر چند چشم بسته هم قدم به قدم این خانه را می توانم بروم و بیایم.
وارد نشیمن می شوم و چند قدمی نرفته ام که چیزی ترقی زیر پایم صدا می کند و تیزی اش پایم را می آزارد.
همین الان چه رجزی خواندم! چشم بسته!
خم می شوم و کورمال کورمال پیدایش می کنم.
وای! تل جدید شادی! 
یک شب نپاییدم که خانه ریخت و پاش نباشد! این هم نتیجه اش!
تل که مهم نیست اما دعا دعا می کنم سر صبحی به خاطر همین به لجبازی نیفتد و قشقرق راه نیندازد.
پایم هم خراشید! پیام از لف لف دمپایی راحتی خوشش نمی آید و من نمی دانم چه سری است همه ی دمپایی های زنانه صدای لف لف می دهند موقع راه رفتن! اصلا خانه باید میدان مین باشد که من با پوتین درش راه بروم؟ هر چه جان می کنم انگار خانه جمع نمی شود. به خاطر بچه هاست؟
نمی دانم
در لحظه ای چقدر فکر کج و معوج از ذهنم رد شد!
بس که فکر می کنی زود پیر میشی دختر! به خپدم نهیب میزنم!
پتوی شاهین را از جلوی در اتاق برمی دارم! روز کم شیطنت دارد، شب با پتو شوت بازی می کند ولی سردش شده و گلوله شده. پتو را رویش مرتب می کنم و کش سر شادی را همان طور معذب خوابیده از سرش باز می کنم. 
نگاه دوباره ای به کودکانم می اندازم که مثل بی مادرها آشفته نخوابیده باشند و آهسته به سمت آشپزخانه میروم و بی رمق روی صندلی می افتم.
تکه های تل شادی را جلویم ریختم و زل زدم بهشان.
یک چیزی کم است.
یک جای کار می لنگد.
چیزی سرجای خودش نیست.
انگار که
نمک اش کم است 
ادویه و چاشنی ندارد
ته دیگش طلایی نشده!
زندگی ام را می گویم.
مثل روح در همه جای خانه سیلان دارم و هستم و رتق و فتق می کنم.
اما انگار دیده نمی شوم!
بچه ها به کنار.
پیام پیام پیام... منو می بینی هنوزم؟
به خودم که می آیم می بینم خیلی وقت است در تاریکی مثل ارواح نشسته ام و هذیان می بافم.
چه احساس ضعفی می کنم...
گفتم ته دیگ! ناهار فردا چه کنم؟
بچه ها که نیستند. پیام گفت یه کاریش می کنیم.
هه
همان فردا یه کاریش می کنم!
فکر و ذکرم همین ها شده!
خودم کجای زندگی ام؟
توی قابله؟ پشت سینک؟ پای ماشین لباس شویی؟ 
کار هم که بماند.
من یک جایی گم شدم.
خودم را متقاعد می کنم که بروم بخوابم.
گوشی که روی اپن جامانده بود را برمیدارم 
آلارم نماز را خاموش می کنم، روی شش و نیم می گذارم و راهی اتاق می شوم.
روز تعطیل هم نمی توانم بخوابم! بچه ها که نمی شود بی صبحانه بروند!
خرید هم دارم
راستی آقاجون گفت کی میاد دنبالم
پیام را بگو
این چه کاری است روز تعطیلی! مهندس مقصودی هم کار می تراشد ها! 
اه چقدر فکر می کنی دختر؟
صداهای توی سرم خفه نمی شوند!
از نفس کشیدنش پیداست که خوابش عمیق است. خوش به حالش!



دیدگاه ها : () 




داستان هنوز بدون نام

پنجشنبه 25 تیر 1394 04:29 ق.ظ

- بابت شام معذرت می خوام که انقدر تند شد.
شاهین که چشمش به تبلتش بود و به جای ماشین مسابقه خودش پیچ و تاب می خورد، گفت: به من که خیلی چسبید مامان.
پیام بدون این که سرش را از لپ تاپش بلند کند گفت: عیب نداره ، پیش میاد.
چیزی انگار روی قلبم سنگینی کرد ، اصلا لازم بود باز هم معذرت خواهی کنم؟
سر برگرداندم سمت شادی که ببینم چه می کند.
- شادی! مامان!
همه مدادهای شمعی اش را روی فرش پخش کرده بود .
- اوخ ببخشید! الان یه چیزی پهن می کنم.
خانه ای که بچه داشته باشد روی تمیزی به خودش نمی بیند! هرقدر هم رفت و روبش کنی!
هیچ کس نگاهم نکرد.
می روم سمت آشپزخانه و می پرسم:
- فردا ناهار چی درست کنم؟
کسی چیزی نگفت. بلندتر می پرسم:
- شنیدید؟
شاهین گفت: آره ! مامان فردا پنج شنبه است!
حواسم نبود. این هفته چقدر زود گذشت. 
گفتم: هماهنگ کردی با بابایی؟ فردا میان دنبالتون؟
شادی با حالت زاری گفت: آره به شاهین گفته 8 آماده باشین! 
-عزیزدردونه ها فردا میرن گردش! خوش به حالشون!
پیام تو هوس چیزی نکردی؟
با یکی از دکمه های کیبوردش ور می رفت. انگار گیر کرده باشد. با کلافگی گفت:
- یه چیزی می خوریم دیگه! 
در دلم گفتم یک چیزی اجی مجی می شود و خودش در قابلمه می رود و بعد می پزد و خودش هم می آید سر سفره!
انگار که چیزی یادش آمده باشد، ادامه داد:
- راستی من فردا صبح نیستم. بابت همین طرحه با مهندس مقصودی و کارفرما جلسه داریم. ماشین هم می برم.
- آخه...
پنج شنبه ها نوبت میوه و تره بار بود. هر روز از صبح تا بعدازظهر سرکار باشی فقط آخر هفته را وقت داری که یخچال را پر کنی، یک چیزهایی فریز کنی، بعضی غذاها را نیم پز کنی...
- ببخشید خانوم ! ماشین خودم تعمیرگاهه چی کار کنم؟
خانوم؟ خانوم؟؟
انگار که پارچ آب سرد روی سرم ریخته باشند. چند وقتی می شود که سر زبانش افتاده !
وقتی می گوید خانوم احساس پیری می کنم! دوری! دلم می گیرد.
وقتی می گوید خانوم ، اگر سر حوصله باشم جواب می دهم : باشه امجد!
مثل سریال های صدا و سیما، یخ و بی مزه. یکی خانم خانم می کند و دیگری شوهرش با اسم فامیل صدا می زند.
این طوری ابراز ناراحتی کرده ام ولی نفهمیده! یا فهمیده و تکرار می کند.
عرق سرد کرده ام.
-چته دختر؟ اون سر کارشه ، این داره بازی می کنه ، اون یکی هم نقاشی! چرا همچین می کنی؟
این را با خودم چند بار تکرار می کنم.
- من میرم بخوابم!
شادی با تعجب می پرسد: الان؟؟ مامان عقربه بزرگه هنوز رو دهه!!
شاهین میپرد وسط حرفش: ای بی سواد! کی می خواد ساعت خوندن رو یاد بگیری؟ از رو ساعت دیجیتالی بخون خب!
قبل از اینکه شادی اعتراضی کند، پیام لحظه ای مکث می کند و نگاهی به شاهین می اندازد.
شاهین سنگینی نگاه پدرش را حس می کند و با صدای خفیفی می گوید: ببخشید.
چقدر این پدر و پسر شبیهند!
تربیت دوجین دختر از یک پسر راحت تر است، مخصوصا اگر به اندازه شاهین یک دنده و سخت باشد! خوبی اش این است که پیام از پسش برمی آید! مناسب و بی سر و صدا. رابطه ی خوبی هم با هم دارند. هر چه باشد لنگه هم اند! خیالم راحت است.
بی توجه به جدال لحظه ای خانواده گفتم: خسته ام مامان. میرم استراحت کنم.
شما هم اگه فردا قراره 8 حاضر باشید ، الان باید بخوابید.
حوصله پیگیری نداشتم. خودشان می خوابند دیگر! 
عصبی بودم. شادی تعجب کرد اما پیام عین خیالش نبود که چرا اینقدر زود می خوابم.
حتی نپرسید حالم خوب است یا نه. بعضی وقت ها حس می کنم زورش می آید با من حرف بزند. انگار که کلماتش جیره بندی شده اند!
شاید خودش هم باورش نمی شود ، هیچ کار نکردنش انقدر کلافه ام کرده است. اعتراض هم اگر بکنم می گوید کاری نکردم که!
راست هم می گوید.
- شب بخیر
منتظر نمی مانم تا ببینم هر کدام چه می کنند و جواب می دهند یا نه.
مادر بدی هستم که بچه ها را ول کردم به امان خدا که خودشان بخوابند؟ خودم جواب خودم را می دهم. در بیابان که نمانده اند! می خوابند. پیچیده نیست که.
پنج شنبه ها پدر پیام هم همراهمان می آمد. یادم می آید که چقدر اوایل مادرش ناسازگاری می کرد.
انگار نمی توانست با عروس شاغل کنار بیاید و به نظرش بادمجان سرخ کرده ای که از فریزر درمی آمد. پسرش را مریض و ضعیف می کرد. 
چند وقتی که گذشت اطمینان کرد که از پس رتق و فتق زندگی برمی آِیم و گاهی می شود خیلی ساده تر گرفت. دیگر خودش هم باباجان را با ما راهی می کند که خرید کند و خودش هم کارهای هفته اش را سبک کند. نزدیک شدن به مادرشوهری که نه خواهر داشته و نه دختر، کار سختی بود ولی از پسش برآمدم!
روی تخت می نشینم شماره خانه شان را می گیرم: سلام باباجان خوب هستین؟ مامان خوبن؟ 
- سلام لیلا جان . همه خوبیم. شما خوبین؟ بچه ها خوبن؟ اون پسر بی معرفته ما چرا پیداش نیست؟
- همه خوبن ، سلام دارن. پیام هم سرش شلوغه ، شما ببخشیدش .اتفاقا زنگ زدم بگم که فردا خودش نیست ماشین رو هم میبره . نمی تونم بیام دنبالتون. شرمنده.
- دشمنت شرمنده بابا ، خودم میام دنبالت
- نه آخه زحمت میشه ، یه روز دیگه میرم
- زحمتی نیست... تعارف نکن...
کمی دیگر تعارف می کنم و کوتاه می آیم.
گوشی را که قطع کردم. فکر کردم چقدر خوب است. جدا انگار د.و تا پدر مادر دارم.
خوبی پدر پیام این بود که رودربایستی و تعارفی که با پدر خودم داشتم را با او نداشتم. راحت تر با هم درددل می کردیم. البته پدر خودم حق داشت اگر مشکلی پیش می آمد نگران دخترش می شد، اما خب پدر پیام بی طرف بود و راحت تر بودم. خودش بود که کمک کرد رابطه ام را با مادر پیام بهتر کنم. 
دراز که کشیدم ، سرم پر از افکار جورواجور بود.
از خودم پرسیدم: جدا دیگه منو نمی بینن؟ مادر ، همسر ؛ یک جایی خودم از قلم افتادم!
داشتم رفتار پیام را مرور می کردم و به خودم دلداری می دادم که سرش شلوغ است.
انگار یک نفر از طرف دیگر سرم داد می زد: خب تو هم سرت شلوغ است. سرکار میری ، به امور خانه و بچه ها میرسی. همزمان باید جویای حال و احوال هر دو خانواده هم باشی . بالاخره هم عروسی هم دختر.
یکی دیگر داد میزد: پیام هم کلی کمک حاله! بی انصافی نکن.
همین طور به مشاجره این ها توی ذهنم گوش می کردم که حس کردم چراغ ها خاموش شد ، بچه ها شب بخیری گفتند و رفتند.
پیام هم چند دقیقه بعد با سر و صدا وسایلش را جا به جا کرد و رفت مسواک زد و می شنیدم که سمت اتاق می آمد.
در دلم گفتم: انصافتو! مثلا من خوابم. عوض حال پرسیدنشه!
به پهلو شدم و خودم را به خواب زدم.
وارد تخت که شد پرسید: خوابی؟
خوشحال شدم. گفتم حتما می خواهد حرف بزند. این بار سنگین که از دلم آویزان شده را سبک می کند.
ولی هیچی نگفتم. از صدای نفسم خودش می فهمه بیدارم.
چند لحظه مکث کرد و به پهلو شد و حس کردم خیلی سریع خوابش برد.
مات ماندم! بعد دوازده سال هنوز نمی فهمی بیدارم؟ لعنت بهت مرد! چرا حرف نمی زنی؟ چرا حرف نمی زنی آخه؟؟
لحاف را کشیدم روی سرم. کاش زودتر صبح بشود. شاید صبح حرف زد.

ادامه دارد...
کیانا



دیدگاه ها : () 




سبزی پاک کردن!

پنجشنبه 30 مرداد 1393 03:05 ب.ظ

دیدی وقتی یک نفر سبزی پاک می کند
کسی به کمکش می رود و می گوید
- خسته شدی ، بذار یه کمش هم من پاک کنم
؟

وقتی این همه فکر در سرت رژه می روند 
برای رسیدن به همه شان مغز کم می آوری
همزمان توی سرت جا نمی شود
کسی باید به کمک بیاید و بگوید
- خسته شدی، بذار یه کمش هم من فکر کنم 
!



دیدگاه ها : () 




می گذرد

یکشنبه 19 مرداد 1393 01:39 ق.ظ

بی
تو
فقط
می گذرد
بی
من
چطور؟



دیدگاه ها : () 




حاجت روا

چهارشنبه 15 مرداد 1393 02:43 ب.ظ

همین جمعه بود
11 مرداد
که رفتیم سمت ییلاق دیلمان
از گرما و رطوبت
به سرما و خشکی
از درخت های سر به فلک کشیده
به پهنه ی گندم زار
به روستای خوش آب و هوایی رسیدیم
به نام "کوه پس"
در محوطه ی امامزاده ای دنج نشستیم
کمی که گذشت
قصد زیارت کردم
کفش از پا کندم و به سمت ضریح می رفتم
که زن عمو که از در خارج می شد
صدایم کرد
سر برگرداندم و گفت
- بار اوله! هر چی بخوای بهت میده
و لبخندی زد و رفت
شاید هنوز جمله اش تمام نشده بود که تنها یک کلمه
یک کلمه چهار حرفی از ذهنم گذشت
بغض گنگی گلویم را فشرد
سلامی کردم و 
گفتم
- گره ایه که خودم نمی تونم بازش کنم ، خلاصم کنید...
...

شب که برگشتیم
هنوز خوابم نبرده بود
که فهمیدم
گویا صدایم را شنیده اند...

شنیده اند و حالا می گویم
- خدایا یادم رفت بگویم ، قبلش طاقتش رو هم بده ...
:)



دیدگاه ها : () 




ما زن ها (1)

دوشنبه 13 مرداد 1393 10:19 ب.ظ

ما زن ها
بعضی چیزا رو حس می کنیم
مثل
اتفاقا قبل از افتادنشون
اما
بعضی چیزا رو خیلی خوب حس می کنیم
مثل
حضور یک زن دیگه .



دیدگاه ها : () 




سرزنش

چهارشنبه 1 مرداد 1393 12:19 ق.ظ

1-
- تو هم 4 سال پیش کاری کردیا! چرا صنعتی؟ شریف چی قبول می شدی؟
-نمی دونم ، من میم شیمی می خواستم.
- فلانی ، در حد کیم کارداشیان ، چی بپوشم فلان پسر چی راجع بهم فکر می کنه، الان مریلنده!
- نمی تونستم 4 سال چیزی رو بخونم که دوست نداشتم.
- هر چی می خواستی بعدش می خوندی، میرفتی یکی از تاپ تن!

* اگر می بینید یکی "استثناء حس بدی به "یکی" از انتخاب های گذشته اش نداره ، سعی نکنید سرزنشش کنید.


2- 
- پشیمونم چرا انتخاب رشته کردم ، کاش می ذاشتم یه سال دیگه
- من واقعا برام سواله تو چرا پارسال کنکور نخوندی؟
- حرف سالی که گذشت رو نمی زنم

* گاهی آدم به اندازه کافی سر یه تصمیم ریسک کرده ..


3-
- چرا پروژه تعریف نکردید؟
-کارآموزیه!
- کارآموزی؟ ارشد؟
- نه من کارشناسی ام!
-آهاااا! وای! چرا اومدین اینجا؟ چرا پژوهشگاه پلیمر نرفتید؟
- اردیبهشت نتونستم برای پیگیری بیام ، اگر نه آشنا داشتم. الان هم دیره
- حیف ، اشتباه کردید..

* هر آدمی بیهتر از هر کس دیگه ای می دونه چه  غلطی کرده!



* این روزا
روزی حداقل دو سه بار
باید برای غلط هایی که
در حق
زندگی خودم
کردم
جواب پس بدم!
چرا همه انقدر حساس شدن؟
آخرش خاکه بابا!



دیدگاه ها : () 




نقش و دار

چهارشنبه 18 تیر 1393 06:59 ب.ظ

چه فرق می کند کجای دنیا باشی
وقتی که پایت به زمین بند نیست
وقتی که هیچ گره ای
به هیچ نقشی از دار دنیا نخورده ای...



دیدگاه ها : () 




:)

جمعه 13 تیر 1393 04:07 ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
ماه رمضان است
و
وقت سحر
اواسط تیر است 
اما
باران می بارد
به فال نیک می گیرم
برای بازگشتن به دفتری که 
شاهد بزرگ شدنم بود...


پ.ن: بچه تر که بودیم ،اگه یه مدت دفترچه خاطراتمون رو می ذاشتیم کنار
بعد که می خواستیم دوباره شروع کنیم نوشتن
جاهاییش رو که دوست نداشتیم
چسب می زدیم
تا دیگه چشممون بهش نیفته
منم بعضی جاهای این دفتر رو چسب زدم
که دیگه چشمم بهش نیفته :)

بسم الله



دیدگاه ها : () 




جدایی

پنجشنبه 15 تیر 1391 11:26 ب.ظ

بالاخره از این جا دل کندم
نه اینکه قصد فرار از کسی یا چیزی را داشته باشم نه
7 سال با این وبلاگ زندگی کردم
حکم فرزندم رو داره اما
به هوای تازه تری احتیاج دارم
از این به بعد مرا اینجا بخوانید...



دیدگاه ها : () 




شانه ی چوبی

شنبه 1 بهمن 1390 05:20 ق.ظ

نمی دانم چه شد
ترق صدا کرد و..
 وقتی نگاه کردم
شانه ی چوبی
شانه چوبی پرخاطره دو نیم بود
داستان قدیمی دلا
این بار با آبشار مشکی

خواب زده ام...
آخرین باری که پیش از طلوع
خواب به چشمانم آمده باشد را
یادم نمی آید...
دیگر نمی خوابم..
شانه می کردمشان
با آرزوی این که کاش می شد
افکارم را شانه کنم
مدام گره می خورند
برعکس موهایم که
هرگز!
...

"ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو..."
بگیسوانی که هرگز ندیدی...
اما رکن اصلی حضورم بود..
تصویرم..

و من خواب دیدم
خواب دیدم که
 آبشار پخش شد توی باد
 خندیدم
اما بعد
طوفان شد
و دور گردنم پیچید
و نفسم را گرفت
و راه نگاهم را بست
که رفتنت را ندیدم..
بیدار شدم
و ما رفتیم..

من ترسیدم
و از ترسم
سال ها کوتاه ماندند..
اما حالا دیگر کوتاه نیستند
و شانه ی چوبی
ترقی
شکست...
و من اندیشه هایم گره خورد..
و باز هم از بلند بودنشان ترسیدم..

شانه می خواهم
یک شانه ی چوبین
که آبشار را شانه کند
بی آن که اندیشه ام را
با یاد تو گره بزند...




دیدگاه ها : () 




کوی یاد

چهارشنبه 18 آبان 1390 03:56 ق.ظ

آنک که برف می بارد
خاطره جوانه می زند؛
و صدای وهم آلود کسی
پار،

پیرار،
هر سال،
قصه ی
بلند این عمر کوتاه را
در گوش من
-وارث این خاطره ها-
واگویه می کند.

این کوی
وین دار ،
وین دار پیر سر به زیر
با انبوه برف بر گرده ی خویش
نجوا می کنند
که مرا،
گر لختی زودتر
وگر لختی دیرتر
زاده بودند،
یاد ما
با عابرین این کوچه
گذر نمی افتاد.

دار!
دار پیر سر به زیر!
ببین که بر راست قامتی خویش
استواری می کنم
و تو می دانی
و من
و خدایم
که چه باری
و چه برفی
بر شانه هایم
می کشم...

دار!
به زمین چشم دوخته ای
چه سود
کین آفتاب
از زمین
برنمی تابد
...

بر راست قامتی خویش
استواری می کنم
حتی اگر این آسمان
چهار فصل سال
برف بر دلم بنشاند
چرا که می دانم
روزی
آفتابی
تصویر منجمد
عابرین
این کوی را
در دلم
مذاب خواهد کرد...




دیدگاه ها : () 




اینجا ، جایی است...

سه شنبه 22 شهریور 1390 02:39 ب.ظ

اینجا ، جایی است
که حتی نگاه آدم ها
و سکوتشان
وزن دارد..
روی دلم سنگینی می کند...


دیدگاه ها : () 




هنوز حتی نرفته بودم...

سه شنبه 22 شهریور 1390 02:12 ب.ظ

هنوز
حتی
نرفته بودم!!
که یادم
از یادشان
رفت...




دیدگاه ها : () 




بیا پایین ، بنشین اینجا روی صندلی های انتظار...

سه شنبه 25 مرداد 1390 11:45 ب.ظ

این روزها خدا برایم شبیه پزشکی شده که از اتاق عمل بیرون می آید..
سرتکان می دهد به نشانه ی تاسف و می گوید: متاسفم ، از دست من کاری ساخته نیست...
این را جدی نمی گویم ، می دانی
خدا را نه ، مریض را
فقط یک مثال است...
می دانی خدا ، خودمانیم
جدی جدی چنین حسی دارم..
خودت که می دانی به یک جایی رسیده ام
بن بستی انگار
که در آن دست هر کسی از تو بلندتر است
می فهمی چه می گویم؟

خدایا ، خودمانیم زورت نمی رسد؟ این کاره نیستی؟ بیا پایین ، بیا لااقل بنشین همین جا کنار من ، روی صندلی های انتظار...
بنشین همین جا پیش خودم..
دلداری دادن که از دستت بر می آید ، نمی آید؟
بیا بنشین همین جا تا همین واسطه هایی که کرور کرور چیدی شان بین من و خودت ،
باقی عمل را پیش ببرند..

شبیه اداره ها ، وزارتخانه ها شده دم و دستگاهت..
انقدر واسطه چیدی که به این مفتی ها، صدای آدم به خودت نمی رسد...

هیچ ملتفت هستی؟
این جایی که من نشسته ام می گویند بعضی هاشان دارند از خودت کله گنده تر ، گردن کلفت تر می شوند..

می دانم باور نمی کنی.. من هم باور نداشتم...
می دانی یک جورهایی هنوز هم باور ندارم...

اما می بینی که به چهار کلمه بلغور کردن، دارند یک جورهایی برای خودشان خدایی می کنند..
هیچ حواست نیست..
هیچ حواست به خدا بودن خودت نیست، شاید زیادی فروتنی؟ ها؟
از ما گفتن بودن..

خلاصه اگر این کاره نیستی.. بیا پایین ، بیا بنشین این جا کنار من ، روی صندلی های انتظار..
تا دعا نویس ها ، رمال مریضمان را به کشتن دهند..
دلداری دادن که از دستت برمی آید! نمی آید؟؟
...




دیدگاه ها : () 






تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic